از طرف مامان ، برای دختر گلش رویا ...

مثل نسیم امیّد ، تو دشت غم ها تویی .... می بری ظلمت شبها

تو قاصد بهاری ، با دست مهربونت ..... میاری خنده رو لبها

واسه پرواز شب عشق ..... بهترین بهانه ای تو

تا که بشکنم سکوتو ..... بهترین ترانه ای تو

تو لحظه ی رویشی ، به فصل خشک گیاه ..... امید زندگی هستی

تو هر ترانه ی من ، مثل یه حرف تازه ..... توی خاطرم نشستی

جون می گیره نفس هام ، با گرمی نفس هات ..... توی فصل سرد

مردن

پاک می کنی عزیزم ، با دست مهربونت ..... گرد غم رو از سر من

تو مث قصه ی عشقی ..... شادی روح بهاری

گل شوق بوسه ها رو ..... رو لبای من می کاری

یک پست و یک خاطره

سلام به همه ی دوستای وبلاگی و دیگه ... ! نمی دونم به اونایی که توی وبلاگ نیستن چی می گن !!! ولی بازم سلام

بعدشم این که خیلی دوستتون دارم 

راستش می خواستم قبل از برگشتن دایی پارسا پست جدید نزنم . آخه دایی پارسا خیلی به من لطف داره و برای جواب به سوالات من خیلی زحمت می کشه . حتی دو تا از پستاش فقط و فقط برای من بود . البته همه ی شما مهربونید . همه ی شماها رو خیلی خیلی دوستتون دارم .

اما بالاخره تصمیم گرفتم این پست رو بزنم . شاید دایی جون بیاد بخونه و چیزی برام بنویسه . ببینیم حالش چطوره ؟

ببینید دوستای خوبم من این جمله رو در کتاب کیمیاگر خوندم . به نظرم خیلی پر معناست . شما هم روش فکر کنید :

 « خدا صحرا را آفرید تا انسان از دیدن سایه ی نخل ها شاد شود . »

دیروز که یکی از اعضای خانواده ام به شدت مریض بود ، بهتر معنای این جمله ی پائولو کوئیلو رو فهمیدم . باید بیشتر قدرش رو بدونم . همینطور قدر همه ی چیزای خوبی رو که دارم و از کنارشون سرسری رد می شم . کافیه یک روز نباشن تا بفهمم چقدر برام مهمن .

سه روز پیش اردو داشتیم .

همه ی بچه های مدرسه رو به پارک « آلومینیوم سازی » بردند . خوب نگفته معلومه که خیلی خوش گذشت . مخصوصا که بزرگترا نبودن که هی غر بزنن و بکن نکن در بیارن . البته خانوم معلم و بقیه ی اولیای مدرسه دست کمی از مامان باباها ندارن در نصیحت کردن و امر و نهی کردن . می دونم . می دونم که اونا صلاح ما رو می خوان .

خلاصه کلی تفریح و تاب بازی و توپ بازی و قایق سواری و یه عالمه خوراکی . به به . جای همه ی دوستام خالی .

عصر که از اردو برگشتیم دیدم مامانی خوب و نازنین مثل بقیه ی بزرگترای خوب و نازنین ، جلوی در مدرسه منتظرم ایستاده . وای که چه ذوقی کردم . اما خوشحالی من بیشتر از ۱۰ دقیقه طول نکشید . آخه خانوم معلم محترمم تا چشمش به مامانم افتاد ، باز سر درد و دلش باز شد ( البته بعد از کلی سلام و احوالپرسی و رو بوسی و از این صحبتا ) :

خانوم معلم :  خانوم ... رویا جون خیلی دختر خوبیه ، با هوشه ، مودبه ، شاگرد اول کلاسه ، خیلی با تربیته ، خیلی مهربونه ، خیلی خیلی خوبه ، اماااااااااااااااااااااا ، اماااااااااااااااااا خیییییییییییلی شیطونه ، هزار الله اکبر به جووووووونش .

[ به خودم گفتم من که می دونستم چی می خواین بگین ، خوب از اول می گفتین دیگه ]

مامانی خسته و نگران :  مگه چیکار کرده دختر گل من ؟ [ البته با اندکی لبخند ]

خانوم معلم همیشه شاکی :  هیچی عزیز ، زیاد حرف می زنه ، زیاد سوال می کنه ، بعدشم با صدای بلند عطسه ( عتسه ؟ ) می کنه .

مامانی طفلکی : والله چه عرض کنم . فکر نمی کنید اقتضای سنش باشه ؟؟؟

خانوم معلم اخمو :  چی اقتضای سنشه ؟ عطسه با صدای بلند ؟؟؟

مامانی : نه ، اون که مسئله ش جداست .

خانوم :  خلاصه ، خانوم حیف از این دختررررررررر با این همه هوووووووش که .................

اینجوریا شد که لذت اردو همش یه هو پرید و رفت .

اصلا ما اردو نخواستیم !!!