سلام دوست جونای مهربونم این قصه رو شنیدید ؟

روزی بود و روزگاری بود . توی یک روستای قشنگ مردی بود که یه گاو شیرده داشت . نمی دونید چقدر گاوش رو دوست داشت . هر روز می بردش صحرا تا از علفهای تازه بخوره . گاوه هم حسابی از علفها می خورد . شب که می شد صاحبش می آوردش و توی طویله کنار آخور می بستش .

 

 

یه شب که مرد با خیال راحت خوابیده بود شیری اومد و یک راست رفت تو طویله و گاو شیرده بیچاره رو خورد و خودش جاش نشست .

نیمه شب مرد روستایی سر و صدایی از طویله شنید . اگه گفتید چه صدایی ؟ خوب معلومه . صدای خرناس آقا شیره دیگه .  مرد بیچاره رفت به طویله . طویله کاملا تاریک بود . خوب آخه مرد با چشم بسته هم همه جای طویله رو می شناخت پس فرقی نمی کرد روشن باشه یا تاریک . اون شب کورمال کورمال رفت و با مالیدن دست به اطرافش گاو رو پیدا کرد .

 

همینجوری دستشو می کشید روی بدن شیر و فکر می کرد داره دست به بدن گاوش می کشه .شیر خنده ش گرفته بود و تو دلش می گفت : وای اگه طویله روشن بشه چی می شه ! مردک زهره ترک می شه .حالا که اینجوری با دل و جرات داره منو می خارونه برای اینه که فکر می کنه من گاوم .

بله دوست جونای من ، بیچاره مرد روستایی کورکورانه دنبال گاوش می گشت و نمی دونست که شیر رو به جای گاو اشتباهی گرفته . لابد چشم عقل و دلش هم کور بوده که نمی تونسته با دست مالیدن به بدن شیر ، تفاوتهای اونو با گاوش تشخیص بده .

الهی ما هیچوقت چشم دل و عقلمون کور نباشه . مامانم می گه اگه اونا کور باشن این دو تا چشم توی صورت هم زیاد به کار آدم نمیان .

به قول بزرگترا پی نوشت :

۱. من این داستان رو از مثنوی مولوی براتون نوشتم .

۲. طویله جاییه که از دامها نگهداری می کنند . یعنی اتاقشون مثلا .

۳.فعلا خداحافظ